آب وبر سطح دریا شنا مکن زیرا آنجا موجودی به نام انسان وجود دارد او با
تورهایی مشبک ماهی ها را شکار می کند وچون به منزل می برد شکم آنها
را پاره می کند بر آنها نمک وادویه پاشیده وباروغن داغ می پزد و یا بر سیخ
زده و روی آتش بریان می کند ماهی کوچلو که گوش او به این نصیحتها
بدهکار نبود خودرا به سطح دریا رساند لحظاتی بعد خود را درون تور
شکارچی ها دید چون از دریا جدا شد وبه اطراف می پرید همه آن
نصیحتهای مادر را یقین کرد پاره شدن شکم نمک و ادویه روغن و سیخ
کباب ودرآتش بریان شدن!!!!!!!!!!!!!!!!
آری داستان انسان نیز چنین است انبیا وعلماء انسانها را از حوادث بعد
از مرگ خبر می کنند وانسان توجه نمی کند چون بمیرد وبه برزخ رود
وهمه آنچه را که پیامبران در دنیا به آن انذار می کردند یقین می کند هر
آغازی را پایانی وهر قوتی را ضعفی است و هر حیاتی را مرگی پس بدان
و یقین کن که سر انجام خواهی مرد و تو را از قصر به شکم قبر می
سپارند
برچسب: داستان زیبا,داستان زیبای خفته,داستان زیبا عاشقانه,داستان زیبا و آموزنده,داستان زیبای عاشقانه,داستان زیبا کوتاه,داستان زیبا و عاشقانه,داستان زیبا در مورد خدا,داستان زیبا و خواندنی,داستان زیبای انگلیسی,
نویسنده: آریا کاظمی